تبليغاتX
کافه پیانو


















کافه پیانو

آنچه اصل است، از دیده پنهان است

می دونستی

که برای ماجراجویی،تفریح و سرگرمی به زمین اومدی

و همزمان یه چیزهایی رو هم یاد می گیری

و رشد میکنی؟

اما حالا تو دنیای ذهنت گیر افتادی

و سعی می کنی همه چیز رو با ذهن کوچیکت بفهمی.

تقلا می کنی

و دنبال تایید و تحسین بقیه ای...

درست مثل برنامه های تلویزیون!

کاری که باید بکنی اینه که...

لازم نیست که خیلی دست و پا بزنی،

فقط یادت باشه فکرایی که از امروز به بعد تو ذهنت داری

به اتفاق های زندگیت تبدیل می شه.

اصلاهم اهمیتی نداره که بقیه چی می گن

یا اینکه وضعیت چقدر بد و وحشتناکه.

 

((مایک دلی))

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم آبان 1389ساعت20:31توسط فاطمه | |

اگر پایت دوباره بلغزد،

قطع خواهد شد.

 

اگر دستت

تو را به راهی دیگر رهنمون شود

خواهد پوسید.

 

اگر زندگی ات را از من بگیری

خواهی مرد

حتی اگر زنده باشی.

 

چون سایه و یا مرگ خواهی بود،

بی من اگر گام برداری بر زمین.

 

((پابلو نرودا))

 

+نوشته شده در یکشنبه ششم تیر 1389ساعت20:45توسط فاطمه | |

بیشتر می خوای؟

خوبه.

خیلی خوبه.

شادی بیشتر،توان بیشتر،محبت بیشتر وپول بیشتر؟

قبوله.

اما باید بدونی

و خوب هم بدونی

که همه ی این چیز ها

فقط به اندازه ی یک فکر باهات فاصله دارن...

فقط به اندازه ی یک فکر!

((مایک دلی))

+نوشته شده در یکشنبه هجدهم بهمن 1388ساعت8:51توسط فاطمه | |

نان‌ را بگیر از من‌،

هوا را بگیر امّا

خنده‌اَت‌ را نه‌!

 

گُل‌ِسُرخ‌ را مگیرُ

سوسنی‌ را که‌ می‌کاری‌!

آبی‌ که‌ از  شعف‌ِ تو سَرریز می‌شَوَد

وَ موج‌ِ ناگهان‌ِ نقره‌ را که‌ می‌زایی‌!

 

از جنگی‌ دشوار باز می‌آیم‌

با نگاهی‌ خسته‌

که‌ جهان‌ِ راکد را دیده‌ است‌،

لیکن‌ چندان‌ که‌ خنده‌اَت‌ در آسمان‌ می‌ریزد،

دروازه‌های‌ زنده‌گی‌ به‌ رویم‌ گُشوده‌ می‌شَوَند!

 

خنده‌اَت‌ در تاریک‌ْتَرین‌ لحظه‌ می‌شِکفَد!

اگر دیدی‌ خونَم‌ بَر سنگ‌ْفَرش‌ِ خیابان‌ جاریست‌، بخند!

چرا که‌ خنده‌ی‌ تو شمشیری‌ برهنه‌ است‌

در دستان‌ِ من‌!

 

خنده‌اَت‌ در پاییز، موج‌ِ کف‌ْآلودِ دریا را زنده‌ می‌کنَد

وَ در بهار خنده‌اَت‌ را می‌خواهم‌

چونان‌ گُلی‌ که‌ همه‌ عُمر چشم‌ در راه‌ِ آن‌ بوده‌اَم‌!

گُل‌ِ آبی‌،

گُل‌ِ سُرخ‌ِ میهنم‌ که‌ می‌خوانَدم‌!

 

بَر شب‌ بخند،

بَر روز،

بَر ماه‌ُ بَر پَس‌ْکوچه‌های‌ پیچ‌ پیچ‌ِ جزیره‌،

بَر این‌ پسرک‌ِ کم‌ْرو که‌ دوستت‌ می‌دارد،

هنگامی‌ که‌ چشم‌ می‌گُشایم‌،

هنگامی‌ که‌ چشم‌ می‌بَندَم‌،

هنگامی‌ که‌ می‌رَوَم‌،

هنگامی‌ که‌ باز می‌گَردَم‌،

نان‌ را بگیر،

هوا را بگیر،

روشنی‌ُ بهار را بگیر از من‌،

امّا خنده‌اَت‌ را نه‌

تا چشم‌ از جهان‌ فرونَبَندَم‌!

 

+نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت8:23توسط میترا | |

عزیزم!

متاسفم

اما این کافی نیست که فقط بگی دوستم داری و عاشقم هستی

و از فرصت های بی شماری که داری هیجان زده شدی.

این کافی نیست

نه برای تو و نه برای من.

باید این علاقه و شوق رو به من نشون بدی.

رفیق!

وقتش رسیده یه کمی هم تفریح کنیم

و خیلی جدی نگیریم.

باور دارم که چیزی نیست

هیچ چیز

واقعا هیچ چیز

که نتونیم با کمک هم به دست بیاریمش.

راستی همون کاری رو انجام بده که می دونی.

کاری که من رو دیوونه می کنه

خودت باش و بقیه ی چیزها خود به خود پیش می آن.

(مایک دلی)

 

+نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت18:16توسط فاطمه | |

 

در کشور من کوهی است.

در سرزمین من رودخانه ای است.

با من بیا.

شب از کوه بالا می رود.

گرسنگی با رودخانه سرازیر است.

با من بیا.

آنان که در رنجند کیانند؟

نمی دانم اما مردم من اند.

با من بیا.

نمی دانم اما پیش من می آیند

و به من می گویند:((ما رنج می بریم.))

با من بیا.

و به من می گویند:((مردم تو

مردم شوربخت تو

میان کوه و رود

با اندوه و گرسنگی

نمی خواهند تنها پیکار کنند

آنان در انتظار تواند ای دوست.))

و تو ای تنها محبوب من

ای دانه سرخ و کوچک گندم

پیکار ما دشوار است

زندگی دشوار است

اما تو با من خواهی آمد.

 ((پابلو نرودا))

+نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت10:2توسط فاطمه | |

همین دیروز بود

که مرخصی گرفته بودم

و بین ابرهای کومولوس پرواز می کردم

که بنگ!!!

با یه لک لک تصادف کردم

همیشه لک لک ها رو دوست داشتم

عجب پرنده های ساده و بی توقعی هستن!

خیلی براش ناراحت شدم.

برای همین مدتی همراهش پرواز کردم

و برای دلجویی باهاش صحبت کردم.

بهش گفتم که کی ام.

می دونی ازش چی شنیدم؟

اون می گفت که هیچ چیز تصادفی وجود نداره.هیچ چیز!

با تعجب ازش پرسیدم که ((واقعا هیچ چیز؟))

گفت((آره خب هیچ چیز))

گفتم:((پس عجب تصادف جالبی بود که با تو تصادف کردم تا اینو ازت یاد بگیرم.))

ازش پرسیدم از کجا این همه درباره ی زندگی می دونه

با اینکه فقط یه لک لکه؟!

گفت که حقیقت در همه ی ما پنهان شده

و هر وقت که روی سوال هامون تمرکز کنیم

جوابامونو خود به خود جذب می کنیم

و بعدش گفت:

((همین امروز داشتم از خودم می پرسیدم که این همه آدم از کجا می یان....

که بنگ!!!

یکهو با تو تصادف کردم و فهمیدم که از هیچ جا! ))

(مایک دلی)

+نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت12:27توسط فاطمه | |


ماه بالاي سر آبادي است

اهل ابادي در خواب است

باغ همسايه چراغش روشن,

من چراغم خاموش.

ماه تابيده به بشقاب خيار.به لبه كوزه آب.

غوك ها مي خوانند.

مرغ حق هم گاهي.

كوه نزديك است،پشت افراها, سنجد ها.

و بيابان پيداست.

سنگ ها پيدا نيست, گلچهه ها پيدا نيست.

سايه ها يي از دور , مثل تنهايي آب , مثل آواز خدا پيداست.

نيمه شب ببايد باشد.

دب اكبر آن است ,دو وجب بالاتراز بام.

آسمان آبي نيست , روز ابي بود.

ياد من باشد فردا , بروم باغ حسن گوجه و قيسي بخرم.

ياد من باشد فردا لب سلخ , طرحي از بز ها بردارم,

طرحي از جارو ها , سايه ها شان در آب .

ياد من باشد , هر چه پروانه كه مي افتد در آب , زود از آب

درآورم

ياد من باشد فردا لب جوي, حوله ام را هم با چوبه بشويم.

ياد من باشد تنها هستم.

ماه بالاي سر تنهايي است.


( سهراب سپهري )

 

+نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت10:22توسط فاطمه | |


از درس‌ِ تاریخ‌ بَدَم‌ میاد،
از علوم‌ دِل‌ِ خوشی‌ ندارم‌،
موسیقی‌اَم‌ یه‌جورایی‌ سخته‌،
با انگلیسی‌ میونه‌ ندارم‌ چون‌ حوصله‌م‌ُ سَر می‌بَره‌،
ریاضی‌ دشمن‌ِ خونیمه‌،
اقتصاد شکنجه‌م‌ می‌کنه‌،
ورزش‌ جون‌ می‌خوادُ مال‌ِ هیکل‌داراس‌،
روخونی‌ حالم‌ُ می‌گیره‌،
جغرافی‌ مزخرفه‌،
از جامعه‌شناسی‌ متنفّرم‌،
شیمی‌ گیجَم‌ می‌کنه‌،
زیست‌شناسی‌ُ خُدا نصیب‌ نکنه‌،
ستاره‌شناسی‌ نگران‌ کننده‌س‌،
تو گیاه‌شناسی‌ همه‌ش‌ باید گُلا رُ بو کنی‌ که‌ من‌ اصلاً خوش‌ ندارم‌،
یه‌ درس‌ِ دیگه‌اَم‌ هَس‌ که‌ خیلی‌ بَرام‌ سخته‌،
اونم‌ هُنره‌!
ولی‌ بی‌خیال‌ِ تموم‌ِ اینا!
عَوَضش‌ دیکطه‌م‌ حرف‌ نداره‌!

+نوشته شده در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت9:16توسط میترا | |

از موقعیتی که هم اکنون نزد توست حداکثر استفاده را بکن

چرا که بعد از گذشتن زمان آن

بازگرداندن آن غیرممکن است.

............... 

نصیحت و اندرز بعد از وقوع حادثه

جز اینکه تلخی حادثه را افزایش دهد

سود دیگری ندارد.

 ...............

خردمندی و فرزانگی در سایه ی تلاش وپشتکار به دست می آید.

+نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت22:0توسط فاطمه | |

عاشق كه شدم

دنيا يه بادكنك بزرگ قرمز شد و هوا رفت

انقدر بالا و بالاتر رفت

كه به خورشيد چسبيد و تركيد

حالا مواظبم دفعه بعد كه عاشق شدم

يه نخ به سر دنيا ببندم

كه خيلي بالا نره...

آخه ، مي ترسم اين بار هم ، يا گمش كنم يا بتركه!

                                                  (شل سیلور استاین)

 

+نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت11:12توسط فهیمه | |

معجزه واقعی راه رفتن روی آب و یا راه رفتن در هوا نیست

بلکه راه رفتن روی همین زمین است.

..........

خداوند به من بزرگواری بخشید تا مردمی را که نمی توانم تغییر دهم بپذیرم

به من شجاعت داد تا او را که می توانم تغییر دهم

و خرد داد تا خود را بشناسم.

..........

موفقییت یعنی به دست آوردن آنچه می خواهی و

خوشحالی یعنی خواستن آنچه داری.

+نوشته شده در پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت11:46توسط فاطمه | |

 

چِرت‌ِ می‌گن‌ که‌ بودا ،

وقت‌ِ راه‌ رفتن‌

هیچ‌ مورچه‌یی‌ رُ زیرِ پاش‌ لَگَد نکرده‌ !

قدّیس‌ِ بزرگی‌ تو دنیا نیس‌

که‌ گُناهای‌ کوچیک‌ِ زیادی‌ ،

به‌ کف‌ِ پاهاش‌ نَچَسبیده‌ باشن‌ !

 یغما گلرویی

+نوشته شده در شنبه هشتم فروردین 1388ساعت8:3توسط میترا | |

تا هست سرزمین من آسمانی باد

و بهاران بی پایانش بی پایان

دودمانتان در آرامش زندگی هاتان دراز

و آینده روشن تر از امروزتان

برای شما مردمان بزرگ

بوی خوش و خواب آرام و زندگی زیبا

آرزو می کنم.

(کوروش کبیر)

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت21:36توسط فاطمه | |

شب سردی است و من افسرذه

راه دور است و پای خسته

می کنم تنها از جاده عبور

دور مانده ز من آدم ها

سایه ای از سر دیوار گذشت غمی افزود مرا بر غم ها

فکر تاریکی و این ویرانی

بی خبر آمد تا با دل من قصه ها ساز کند پنهانی

خنده ای کو که به دل انگیزد قطره ای کو که به دریا ریزد

صخره ای کو که به آن آویزم

مثل این است که شب غمناک است

دیگران را نیز غمی هست به دل

غم لیک غمی غمناک است

هر دم این بانگ برآرم از دل

وای این شب چقدر تاریک است

اندکی صبر سحر نزدیک است.....

اندکی صبر سحر نزدیک است.

(سهراب سپهری)

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت9:21توسط فاطمه | |