خنده ی تو
نان را بگیر از من،
هوا را بگیر امّا
خندهاَت را نه!
گُلِسُرخ را مگیرُ
سوسنی را که میکاری!
آبی که از شعفِ تو سَرریز میشَوَد
وَ موجِ ناگهانِ نقره را که میزایی!
از جنگی دشوار باز میآیم
با نگاهی خسته
که جهانِ راکد را دیده است،
لیکن چندان که خندهاَت در آسمان میریزد،
دروازههای زندهگی به رویم گُشوده میشَوَند!
خندهاَت در تاریکْتَرین لحظه میشِکفَد!
اگر دیدی خونَم بَر سنگْفَرشِ خیابان جاریست، بخند!
چرا که خندهی تو شمشیری برهنه است
در دستانِ من!
خندهاَت در پاییز، موجِ کفْآلودِ دریا را زنده میکنَد
وَ در بهار خندهاَت را میخواهم
چونان گُلی که همه عُمر چشم در راهِ آن بودهاَم!
گُلِ آبی،
گُلِ سُرخِ میهنم که میخوانَدم!
بَر شب بخند،
بَر روز،
بَر ماهُ بَر پَسْکوچههای پیچ پیچِ جزیره،
بَر این پسرکِ کمْرو که دوستت میدارد،
هنگامی که چشم میگُشایم،
هنگامی که چشم میبَندَم،
هنگامی که میرَوَم،
هنگامی که باز میگَردَم،
نان را بگیر،
هوا را بگیر،
روشنیُ بهار را بگیر از من،
امّا خندهاَت را نه
تا چشم از جهان فرونَبَندَم!