یک روز دیگر

 

یک روز دیگر

نوشته: میچ البوم، 1985

مترجم: گیتا گرگانی

ناشر:کاروان

سال نشر:1386(چاپ اول)

قیمت:2300 تومان

تعداد صفحات:224 صفحه

شماره کتابخانه ملی:1040774

عنوان اصلی: For one more day,2006

این کتاب اولین بار با عنوان "برای یک روز بیشتر " با ترجمه منیژه جلالی توسط البرز در سال 1385 منتشر شده است.

" اگر شما شانس داشته باشید، فقط یک شانس تا به گذشته برگردید و اشتباهی را که در زندگی مرتکب شده اید جبران کنید، از این فرصت استفاده می کنید؟ و اگر این کار را کردید، ان قدر بزرگ هستید که تاب تحملش را داشته باشید؟"

پدر چارلی بنه تو در کودکی به او گفت:« تو می توانی پسر مامان باشی یا پسر بابا، اما نه هر دو.»

وقتی برای اولین بار این کتاب رو خوندم دلم می خواست یقه ی یه نفر رو بگیرم و بهش بگم: این کتاب رو بخون... الان ماه ها از اون روز گذشته ولی هنوز تلنگری که این کتاب بهم زد رو فراموش نکردم. واقعا شاید خیلی هامون درک نکنیم این که یه نفر تو آرزوی یه روز معمولی باشه یعنی چی! به سادگی از کنار روز هامون می گذریم... این کتاب من رو یاد این جمله ی زرتشت انداخت:

بزرگترین حسرت آدمی این است که چیزی را می خواهد اما نمی تواند و به یاد می آورد آن زمان را که می توانست اما نخواست!

 " آیا هرگز کسی را که دوست داشته اید از دست داده اید و دلتان خواسته است یک بار دیگر با او حرف بزنید، که فرصت دیگری برای جبران گذشته داشته باشید، جبران زمانی که فکر می کردید او برای ابد اینجا خواهد بود؟ اگر این طور است ،پس می دانید اگر همه روز های باقیمانده ی عمرتان را روی هم بگذارید، هیچ کدام به اندازه آن روزی که آرزو دارید تکرار شود ارزش ندارد.

اگر آن روز تکرار شد چطور؟"

قسمتی از متن کتاب:

" در نتیجه من پسر بابا شدم. راه رفتن او را تقلید کردم. خنده ی بم و گرفته ی ناشی از سیگاری بودنش را تقلید می کردم. با خودم یک دستکش بیسبال داشتم چون او عاشق بیسبال بود، و هر وقت توپ بیسبالی را که برایم پرت می کرد می گرفتم، حتی آنهایی را که چنان باعث سوزش دست هایم می شد که فکر می کردم باید فریاد بکشم. من پسر بابا بودم، و تا صبح شنبه ی گرم و بی ابر در بهار سال پنجم دبستان پسر بابا ماندم.آن روز دو مسابقه ی پشت سر هم با تیم کاردینال داشتیم.وارد آشپزخانه شدم. مادرم را دیدم که پشت میز نشسته است و سیگار می کشد. گفتم: ـ من شیر و غلات می خورم. او سرفه ای کرد: ـ چه ساعتی مسابقه داری عزیزم.

شانه بالا انداختم: ـ نمی دانم. آن زمان ها هنوز ساعت نمی بستم.

زمزمه کرد: من می برمت. هر وقت که باشد.

پرسیدم: چرا بابا نمی تواند مرا ببرد؟

ـ بابا اینجا نیست.

ـ کجاست؟

او جواب نداد.

ـ کی بر می گردد؟ 

ذرت های بو داده را چنان فشار داد که پودر شدند.

از آن روز به بعد من پسر مامان شدم. "

چه کسی باور می کند، رستم

 

چه کسی باور می کند، رستم

 روح انگیز شریفیان

انتشارات مروارید 1382

برنده جایزه بنیاد گلشیری برای بهترین رمان اول سال 1382.

« اصلا ممکن نیست باور کنم. مثل این است که به آدم بگویند: تو که رفته بودی سفر، مملکتت را آب برد.»

شاید خیلی وقت باشه که یه کتاب ایرانی محشر نخوندید.از نوع سطح بالا ، با سبک نو و دور از محیط آشنای رمان های خز ایرانی اما کاملا هماهنگ با جریان زندگی ما.

 شاید هم مثل من تو حسرت این هستید که چرا نباید رمان های ایرانی تو خارج از کشور چاپ بشه و جایزه بگیره و ... و قصد دارید که بیشتر حرص بخورید به هر حال برای هر دو مورد، چه کسی باور می کند رو بخونید.

این کتاب یکی از قشنگ ترین و جالبترین عشق های زمینی رو تعریف می کنه... جملات، گفتگو ها، روند آروم کتاب و عشق فوق العاده اش تو روال ساده ی زندگی عادی که هر کدوم از ما اون رو تجربه کردیم از این کتاب یه کتاب غیر عادی می سازه....

به هر حال نمی دونم چطوری باید از حس قشنگی که با خوندن این کتاب به من دست داد تعریف کنم...

جمله ای که نوشتم جمله ی ابتدایی این کتاب بود.

هزاران خورشید تابان

 

هزاران خورشید تابان

خالد حسینی

برگردان مهدی غبرائی

نشر ثالث 1386

اگه چند وقته  مازوخیسم (خود آزاریتون) اندکی داره اذیت تون می کنه و شما هم هوس گریه ، حرص خوردن و اینجور چیزا رو کردید این کتاب گزینه ی خیلی خوبیه. اگر هم یه فمینیست دو آتیشه هستید که دوست دارید حسابی حال مردها رو بگیرید و دنبال بهونه می گردید که احتمالا بزنید تو سر پدر و برادر و  شوهر و نامزد و بقیه شون... این کتاب که در مورد ماجراهای سال های اخیر افغانستانه مناسبه.

از شوخی گذشته این کتاب می تونه نظرتون رو در مورد افغانستان عوض کنه. مخصوصا کسایی که بادبادک باز کتاب قبلیه خالد حسینی رو خوندن، بدونن این یکی کتابش حداقل به نظر من قشنگتره.

بعد از خوندن کتاب بیاید دعا کنیم... برای تموم شدن جنگ های پایان ناپذیر این مثلا انسان ها دعا کنید. برای آمرزش روح اشخاصی که  جزو مستضعفان روی زمین بودند (به تعبیر قرآن) و برای نجات مردمی که دچار جنگ و استکبارند. ما که کاری نمی تونیم بکنیم پس بیاید حداقل دعا کنیم...

این یه جمله  هم مال کتابه که حقیقت موجود در اون واقعا غیر قابل انکاره...

« این حرف آویزه گوشت باشد دخترم: مثل عقربه ی قطب نما که همیشه رو به شمال است، انگشت اتهام مرد همیشه یک زن را پیدا می کند. همیشه یادت باشد، مریم»

 

 

نوستراداموس به روایت کلثوم ننه

نوستراداموس به روایت کلثوم ننه!!!!

محمد قاسم زاده

انتشارات کاروان 1380

 

اولین بار تعجب کردم وقتی این کتاب رو دیدم. قبلا کتاب پیشگویی های این بابا رو خونده بودم. برام جالب بود گرفتمش... جاتون خالی هنوز ده صفحه رو رد نکرده بودم که ترکیدم از خنده. دیدم خواهرم همچین چپ چپ نگاه می کنه! خلاصه بعضی جاهاش اینقدر بانمک بود که حسابی منو که عادت دارم تو مترو کتاب بخونم تابلو کرد!

موقع خوندن کتاب از خوندنش در مکان های عمومی (مخصوص اوایل کتاب) اجتناب کنید خلاصه. اگر هم خود کتاب نوستراداموس رو  نخوندید نگران نباشید کتاب خودش زحمت گذاشتن تفسیر واقعی پیشگویی ها رو کشیده پس با خیال راحت این کتاب صد و بیست صفحه ای رو بخونید و یکی دو ساعتی لذت ببرید...

یادتون نره اگه دوست داشتید درمورد کتاب ها نظر بدید اگر هم علاقه مندید اسم کتابی رو که دوست دارید معرفی کنم برام بفرستید. اگر هم علاقه مندید خودتون تو کافه کتاب معرفی کنید، حتما ما استقبال می کنیم. به هر حال اینجا یه کافه است. ما همه پشت یه میز نشستیم و داریم با هم حرف می زنیم..