کوه و رودخانه

 

در کشور من کوهی است.

در سرزمین من رودخانه ای است.

با من بیا.

شب از کوه بالا می رود.

گرسنگی با رودخانه سرازیر است.

با من بیا.

آنان که در رنجند کیانند؟

نمی دانم اما مردم من اند.

با من بیا.

نمی دانم اما پیش من می آیند

و به من می گویند:((ما رنج می بریم.))

با من بیا.

و به من می گویند:((مردم تو

مردم شوربخت تو

میان کوه و رود

با اندوه و گرسنگی

نمی خواهند تنها پیکار کنند

آنان در انتظار تواند ای دوست.))

و تو ای تنها محبوب من

ای دانه سرخ و کوچک گندم

پیکار ما دشوار است

زندگی دشوار است

اما تو با من خواهی آمد.

 ((پابلو نرودا))

غربت


ماه بالاي سر آبادي است

اهل ابادي در خواب است

باغ همسايه چراغش روشن,

من چراغم خاموش.

ماه تابيده به بشقاب خيار.به لبه كوزه آب.

غوك ها مي خوانند.

مرغ حق هم گاهي.

كوه نزديك است،پشت افراها, سنجد ها.

و بيابان پيداست.

سنگ ها پيدا نيست, گلچهه ها پيدا نيست.

سايه ها يي از دور , مثل تنهايي آب , مثل آواز خدا پيداست.

نيمه شب ببايد باشد.

دب اكبر آن است ,دو وجب بالاتراز بام.

آسمان آبي نيست , روز ابي بود.

ياد من باشد فردا , بروم باغ حسن گوجه و قيسي بخرم.

ياد من باشد فردا لب سلخ , طرحي از بز ها بردارم,

طرحي از جارو ها , سايه ها شان در آب .

ياد من باشد , هر چه پروانه كه مي افتد در آب , زود از آب

درآورم

ياد من باشد فردا لب جوي, حوله ام را هم با چوبه بشويم.

ياد من باشد تنها هستم.

ماه بالاي سر تنهايي است.


( سهراب سپهري )

 

یکی‌ از شونزده‌تا


از درس‌ِ تاریخ‌ بَدَم‌ میاد،
از علوم‌ دِل‌ِ خوشی‌ ندارم‌،
موسیقی‌اَم‌ یه‌جورایی‌ سخته‌،
با انگلیسی‌ میونه‌ ندارم‌ چون‌ حوصله‌م‌ُ سَر می‌بَره‌،
ریاضی‌ دشمن‌ِ خونیمه‌،
اقتصاد شکنجه‌م‌ می‌کنه‌،
ورزش‌ جون‌ می‌خوادُ مال‌ِ هیکل‌داراس‌،
روخونی‌ حالم‌ُ می‌گیره‌،
جغرافی‌ مزخرفه‌،
از جامعه‌شناسی‌ متنفّرم‌،
شیمی‌ گیجَم‌ می‌کنه‌،
زیست‌شناسی‌ُ خُدا نصیب‌ نکنه‌،
ستاره‌شناسی‌ نگران‌ کننده‌س‌،
تو گیاه‌شناسی‌ همه‌ش‌ باید گُلا رُ بو کنی‌ که‌ من‌ اصلاً خوش‌ ندارم‌،
یه‌ درس‌ِ دیگه‌اَم‌ هَس‌ که‌ خیلی‌ بَرام‌ سخته‌،
اونم‌ هُنره‌!
ولی‌ بی‌خیال‌ِ تموم‌ِ اینا!
عَوَضش‌ دیکطه‌م‌ حرف‌ نداره‌!

قدّیس‌

 

چِرت‌ِ می‌گن‌ که‌ بودا ،

وقت‌ِ راه‌ رفتن‌

هیچ‌ مورچه‌یی‌ رُ زیرِ پاش‌ لَگَد نکرده‌ !

قدّیس‌ِ بزرگی‌ تو دنیا نیس‌

که‌ گُناهای‌ کوچیک‌ِ زیادی‌ ،

به‌ کف‌ِ پاهاش‌ نَچَسبیده‌ باشن‌ !

 یغما گلرویی

اندکی صبر سحر نزدیک است.....

شب سردی است و من افسرذه

راه دور است و پای خسته

می کنم تنها از جاده عبور

دور مانده ز من آدم ها

سایه ای از سر دیوار گذشت غمی افزود مرا بر غم ها

فکر تاریکی و این ویرانی

بی خبر آمد تا با دل من قصه ها ساز کند پنهانی

خنده ای کو که به دل انگیزد قطره ای کو که به دریا ریزد

صخره ای کو که به آن آویزم

مثل این است که شب غمناک است

دیگران را نیز غمی هست به دل

غم لیک غمی غمناک است

هر دم این بانگ برآرم از دل

وای این شب چقدر تاریک است

اندکی صبر سحر نزدیک است.....

اندکی صبر سحر نزدیک است.

(سهراب سپهری)

مامان و خدا

خدا به ما انگشت داده  مامان مي گه «با چنگال بخور»
خدا به ما صدا داده  مامان مي گه « داد نزن»
مامان مي گه «كلم بخور، هويج بخور، سبزي بخور»
اما خدا به ما بستني لذيد داده.
خدا به ما انگشت داده  مامان مي گه « از دستمال استفاده كني.»
خدا توي خيابان گودال هاي پر آب داده  مامان مي گه «شلپ شلپ نكن»
مامان مي گه «سرو صدا نكنيد باباتون خوابيده»
اما خدا به ما قوطي حلبي داده كه بازي كنيم.
خدا به ما انگشت داده  مامان مي گه « دستكش دستت كن»
خدا به ما باران داده  مامان مي گه «بيا خيس نشي»
مامان مي گه « مواظب باش، نزديك نشو
به اون سگاي خوشگل و بيگانه كه خدا به ما داده
خدا به ما انگشت داده  مامان مي گه «برو بشور دستاتو»
اما خدا به ما سطل زغال داده بدن كثيف داده.
حالا درسته كه من خيلي باهوش نيستم
اما اين را مي دانم بين اين دو حق با مامان نيست.

                                                                    (شل سیلور استاین)

ساعت

دیگر ساعتی بر دست من نخواهی دید

من بعد عبور ریز عقربه ها را مرور نخواهم کرد

 وقتی قراری مابین نگاه من

 و بی اعتنایی نگاه تو نیست

 ساعت به چه کار من می آید؟!

 یغما گلرویی

تو...

از آسمان اطلسی شبی دوباره می رسی

به آسمان چشم من تو شطی از ستاره ای

به لاله زار دوستی تو بهترین نشانه ای

به هرچه می رسم تویی نمی روی ز خاطرم

به هر کجا که می روم تویی که در میانه ای

برای عشق و عاشقی تو اولین اشاره ای

برای مهر و دوستی تو آخرین نشانه ای

بگذار......

اگه نمی توانم همیشه مال تو باشم
اجازه بده گاهی زمانی از آن تو باشم


و اگه نمی توانم گاهی زمانی از آن تو باشم
بگذار هر وقت که تو میگویی ، کنار تو باشم

اگر نمی توانم دوست خوب و پاک تو باشم
اجازه بده دوست پست و کثیف تو باشم

اگر نمی توانم عشق راستین تو باشم
بگذار باعث سرگرمی تو باشم

اما مرا اینگونه ترک نکن
بگذار در زندگی تو ، دست کم چیزی باشم

                                                               (شل سیلور استاین)

به رقص آ...

 

آمد بهار جان‌ها، ای شاخ ‌تر به رقص‌آ

چون یوسف اندر آمد، مصر و شکر به رقص‌آ

ای شاه عشق پرور مانند شیر مادر

ای شیر جوش در رو، جان پدر به رقص‌آ

چوگان زلف دیدی، چون گوی در رسیدی

از پا و سر بریدی، بی پا و سر به رقص‌آ

 مولانا جلال الدین

برگ زرین

هم بادیه عشق تو بی پایان است

                                      هم درد محبت تو بی درمان است

آن کیست که در راه تو سرگردان نیست

                                      هر کو ره تو نیافت سرگردان است

(عطار)

هرگز مگو هرگز

 

سپیده که سر بزند

در این بیشه زار خزان زده

شاید دوباره گلی بروید

شبیه آنچه که در بهار بوییده ایم

پس به نام زندگی

هرگز مگو هرگز

نان ماشینی


 

آسمان تعطیل است

بادها بیکارند

ابرها خشک و خسیس


هق هق گریه ی خود را خوردند


من دلم می خواهد

دستمالی خیس

روی پیشانی  تب دار بیابان بکشم

دستمالم را اما افسوس

نان ماشینی

در تصرف دارد

......

......

......

آبروی ده ما را بردند!

شلی

وقتی فهميدی اونی که دوسش داری با يکی ديگه دوسته،

 بيشتر ناراحت ميشی يا بيشتر حسوديت ميشه؟؟؟

                                                                

اين جا برای اين که وارد يه اتاق بشی، بايد درشو به زور باز کنی!

وقتی می يای بيرون ٬بايد درشو محکم ببندی!

اين جا آدما حتی پشت درای بسته نمی تونن همديگرو تحمل کنن.

اين جا آدما از هم فاصله دارن...از هم خيلی دورن...

                                                                              (شل سیلور استاین)

هوایی از تو...

اگر این پنجره ها باز شود

آسمان آبی به درون می اید و

من از هر ابری تکه ای بر می دارم

پر قو   پر مرغ  پر مرغ دریا

خانه ای خواهم ساخت از

سپیدی

پاکی

سقف آن از مهتاب

پنجره هایش نور

پرده هایش گل یاس

فرشش از مهر

رنگش از شور

همه اسبابش عشق

و هوایی از ( تو )

به هوای زمستان...

 

ببين باز مي بارد آرام برف
فريبا و رقصنده و رام برف

عروسانه مي آيد از آسمان
در اين حجله آرام و پدرام برف

زمين را سراسر سپيدي گرفت
به هر شاخه، هر شاخه، هر جام، برف

نشسته بر انبوه اندوه دشت
به بي برگي باغ ايام برف

خزان هم به دامان مرگي خزيد
كنون فصل سرد سرانجام برف

فروبسته يك شهر چشمان خويش
فرو مي بارد آرام ، آرام ، برف

برگ زرین...

هر چیز که هست ترک می باید کرد

                                         وز ترک اساس برگ می باید کرد

در ترک تعلق از بدن راحتهاست

                                        از خواب قیاس مرگ می باید کرد

(خواجه عبد الله انصاری)

برگ زرین...

زنهار دلا راه خدا گیر به دست

                                کاری که رضای حق در او نیست بد است

مپسند به کس انچه به خود مپسندی

                               تا روز قیامت نزنی دست به دست

(با با افضل کاشانی)

                                          

 

دیر نشد!

 

بر چرخ فلک هیچ کسی چیر نشد

وز خوردن آدمی زمین سیر نشد

مغرور به آنی که نخورده است تو را؟

تعجیل مکن، هم بخورد، دیر نشد!

خیام

جنبش واژه ی زیست

 

یک نفر دلتنگ است

یک نفر می بافد

یک نفر می شمرد

یک نفر می خواند

زندگی یعنی: یک سار پرید

از چه دلتنگ شدی؟

دلخوشی ها کم نیست

مثلا این خورشید

کودک پس فردا

کفتر آن هفته

یک نفر دیشب مرد

و هنوز، نان گندم خوب است

 و هنوز، آب می ریزد پایین، اسب ها می نوشند

قطره ها در جریان

برف بر دوش سکوت

و زمان روی ستون فقرات گل یاس

سهراب سپهری

می نوش ندانی...

 

ای آمده از عالم روحانی تفت

حیران شده در پنج و چهار و شش و هفت

می نوش ندانی ز کجا آمده ای

خوش باش ندانی به کجا خواهی رفت

دریاب که از روح جدا خواهی رفت

در پرده اسرار فنا خواهی رفت

می نوش ندانی ز کجا آمده ای

خوش باش ندانی به کجا خواهی رفت

خیام

هلاکم کن...

هلاکم کن اگر فردا از اینجا بی خبر رفتم

شبیه شاعری تنها به رویا بی خبر رفتم

چه پنهان از تو این شبها دلم بسیار می گیرد

اگر رفتم چو موج از داغ دریا بی خبر رفتم

اگر رفتم بدان داغی درون سینه ام بوده

که با یاد تو بودم لیک تنها بی خبر رفتم

همین امروز را شاید برای دیدنت ماندم

و مثل اشک چشمان تو فردا بی خبر رفتم

هلاکم می کنی یا نه؟دلم قصد سفر دارد

هلاکم کن اگر فردا از اینجا بی خبر رفتم.

 

برای مخاطبم

دل من یه قفله اما دست تو مثل کلیده
می خوام از تو بنویسم کاغذام همش سفیده
یه سوال عاشقونه بگه هر کسی می دونه
اونکه دادم دل و دستش چرا دل به من نمی ده ؟
چه قدر دعا کنم من خدا رو صدا کنم من
دست من به آسمونه نیمه شب دم سپیده
گفتم از عشق تومی خوام سر بذارم به بیابون
ادامه نوشته

لالایی

لا لا لا لا نخواب سودی نداره
همون بهتر که بشماری ستاره
همون بهتر که چشمات وا بمونه
که ماه غصه اش نشه تنها بيداره
لا لا لا لا نخواب باز هم سفر رفت
نميدونم به کارون يا خزر رفت
فقط دردم اينه مثل هميشه بدون اطلاع و بی خبر رفت
لا لا لا لا نخواب ميدونه جنگه
دست هر کی ميبينی يه تفنگه
يه عمره دور چشماش گشتم اما نفهميدم که اون چشما چه رنگه
لا لا لا لا نخواب زندونه دنيا سر ناسازگاری داره با ما
بشين باز هم دعا کن واسه اون که ما رو اينجا گذاشت تنهای تنها
ادامه نوشته

به تو می اندیشم...

نه به ابر

نه به اب

نه به این ابی ارام

من مناجات درختان را هنگام سحر

عطر رقس گل یخ را

همه را

میبینم میشنوم

من به این جمله نمی اندیشم

به تو می اندیشم

 

يكي ليلي يكي مجنون

تو دنياي بزرگ ما هركي يه سازي ميزنه

فرهاد يه كوه ميكنه شيرين دلش رو ميشكنه

مجنون تموم عمرشو اسير ليلي ميمونه

ليلي همش از رفتن و جدايي آواز ميخونه                                               

زمونه مون زمونه مجنوناي قلابيه

به چشم ليلياي شهر لنزاي سبز و آبيه

فرهاد كوه كن ديگه نيست شيرين به تلخي ميزنه

عاشقي از مد افتاده عهدا يه روزه ميشكنه

يكي ليلي يكي مجنون ، يكي خوشحال يكي داغون

يكي فرهاد يكي شيرين ، يكي شاد يكي غمگين

هركي يه سازي ميزنه كي ميدونه چاره چيه

قلبا همه سنگي شدن كي ميدونه كي به كيه

وقتي يكي واسه دلش تو بارون آواز بخونه

همه بهش ميخندن و ميگن ديوونه س ديوونه

هركي واسه يه دلخوشي از صبح تا شب جون ميكنه

يه كسي عاشق ميشه و يكي دلارو ميشكنه

يكي ميگه كه عاشقي فقط يه قصه س تو كتاب

اون يكي چشم مي بنده و عشقشو ميبينه تو خواب

يكي ليلي يكي مجنون ، يكي خوشحال يكي داغون

يكي فرهاد يكي شيرين ، يكي شاد يكي غمگين

( يغما گلرويي )

آبی خاکستری سیاه

زندگی رویا نیست

زندگی زیباییست

می توان بر درختی تهی از بار زدن پیوندی

 می توان در دل این مزرعه ی خشک و تهی بذری ریخت

می توان

از میان فاصله ها را برداشت

دل من با دل تو

هردو بیزار از این فاصله هاست.

                                          (حمید مصدق)

زمانه..

دیگر زمان زمانه مجنون نیست

فرهاد

در بیستون مراد نمی جوید

زیرا بر استانه خسرو

بی تیشه ای کنون سرسپرده است.

در تلخی تداوم تکرار لحظه ها آن شور عشق

    عشق به شیرین را

از یاد برده است.

                         ( حمید مصدق)

گفتم بمان، نماند...

داشت میرفت

گفتم بمان

نماند!

با خود عهد بستم که اگر هم امد

به او حرفی نزنم

او که رفت و نماند

من ماندم و خو گرفتم

به ماندن بی من.

(یغما گلرویی)