همین دیروز بود

که مرخصی گرفته بودم

و بین ابرهای کومولوس پرواز می کردم

که بنگ!!!

با یه لک لک تصادف کردم

همیشه لک لک ها رو دوست داشتم

عجب پرنده های ساده و بی توقعی هستن!

خیلی براش ناراحت شدم.

برای همین مدتی همراهش پرواز کردم

و برای دلجویی باهاش صحبت کردم.

بهش گفتم که کی ام.

می دونی ازش چی شنیدم؟

اون می گفت که هیچ چیز تصادفی وجود نداره.هیچ چیز!

با تعجب ازش پرسیدم که ((واقعا هیچ چیز؟))

گفت((آره خب هیچ چیز))

گفتم:((پس عجب تصادف جالبی بود که با تو تصادف کردم تا اینو ازت یاد بگیرم.))

ازش پرسیدم از کجا این همه درباره ی زندگی می دونه

با اینکه فقط یه لک لکه؟!

گفت که حقیقت در همه ی ما پنهان شده

و هر وقت که روی سوال هامون تمرکز کنیم

جوابامونو خود به خود جذب می کنیم

و بعدش گفت:

((همین امروز داشتم از خودم می پرسیدم که این همه آدم از کجا می یان....

که بنگ!!!

یکهو با تو تصادف کردم و فهمیدم که از هیچ جا! ))

(مایک دلی)