اندکی صبر سحر نزدیک است.....
شب سردی است و من افسرذه
راه دور است و پای خسته
می کنم تنها از جاده عبور
دور مانده ز من آدم ها
سایه ای از سر دیوار گذشت غمی افزود مرا بر غم ها
فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا با دل من قصه ها ساز کند پنهانی
خنده ای کو که به دل انگیزد قطره ای کو که به دریا ریزد
صخره ای کو که به آن آویزم
مثل این است که شب غمناک است
دیگران را نیز غمی هست به دل
غم لیک غمی غمناک است
هر دم این بانگ برآرم از دل
وای این شب چقدر تاریک است
اندکی صبر سحر نزدیک است.....
اندکی صبر سحر نزدیک است.
(سهراب سپهری)
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۸۷ ساعت 9:21 توسط فاطمه
|